محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3030

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اينان كه به جنگ پسر دختر پيمبرشان مىروند به نزد خداى بيشتر از ثواب پيكار مشركان باشد . » گويد : به نزد زن خويش رفت و آنچه را شنيده بود با وى بگفت و قصد خويش را با او در ميان نهاد . زن گفت : « كار صواب مىكنى ، خدا ترا به بهترين راه هدايت برساند ، برو ، مرا نيز همراه خويش ببر . » گويد : پس شبانه با وى برفت تا به نزد حسين رسيد و با او بماند و چون عمر ابن سعد به نزديك حسين آمد و تير انداخت ، كسان نيز تير انداختند ، يسار آزاد شدهء زياد بن ابى سفيان و سالم آزاد شدهء عبيد الله بن زياد برون آمدند و گفتند : « هماوردى هست كه سوى ما آيد ؟ » گويد : حبيب بن مظاهر و برير بن حضير از جاى جستند . حسين بدانها گفت : « بنشينيد ، در اين هنگام عبد الله بن عمير كلبى برخاست و گفت : « اى ابو عبد الله ! خدايت رحمت آرد اجازه بده من سوى آنها روم . » گويد : حسين مردى ديد تيره رنگ ، بلند قامت ، ستبر بازو و فراخ پشت و گفت : « پندارمش كه كشندهء همگان است ، اگر مىخواهى برو . » گويد : عبد الله سوى آنها رفت كه گفتندش : « كيستى ؟ » و چون نسبت خويش بگفت ، گفتندش كه ما ترا نمىشناسيم ، زهير بن قين بيايد يا حبيب بن مظاهر يا برير بن حضير ، يسار جلو سالم بود و آمادهء نبرد . گويد : مرد كلبى گفت : « اى روسپى زاده ! هماوردى يكى را خوش ندارى تا يكى ديگر بيايد كه بهتر از تو باشد . آنگاه حمله برد و با شمشير خويش او را بزد چندان كه جان داد ، در آن حال كه سرگرم وى بود و با شمشير مىزد سالم سوى وى حمله برد و بانگ زد : « برده سوى تو آمد . » اما عبد الله اعتنايى نكرد تا نزديك شد و پيشدستى كرد و ضربتى بزد كه مرد كلبى دست چپ خويش را جلو آن برد و انگشتان